حكايت 4
« با خود مي بري»
مردی شکم پرور سر در باغ انگوری کرده دید خرسی انگور می خورد، او نيز مشغول شد .نا گاه صاحب باغ پيدا شده ،چوبي بر گرفت وبه سراغ مرد آمد واوراكوفتن گرفت .مرد فرياد برآورد كه اي عزيز اگر موجب زدن ،انگور خوردنست خرس نيز انگور مي خورد و بيش از من ويراني مي كند .چونست كه به وي تعرض نمي كني ،صاحب باغ گفت:از آنجهت كه او سير مي خورد و مي رود وتوسير مي خوري وباقي را با خود مي بري.؟؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۰۱ ساعت ۶:۶ ب.ظ توسط (علي)
|
گفتم: شمع. گفت: گل. گفتم: گل. گفت: پروانه. گفتم: شمع و گل و پروانه. گفت: فرزانه ای است نامش «معلم». با تقدیم علی