راز استاد
سقراط او را به کنار جوی آب برد و ناگهان سرش را زیر آب کرد. شاگرد دست و پا می زد و تقلا می کرد. اما سقراط همچنان سعی داشت او را زیر آب نگاه دارد.
... سرانجام جوان خود را از دست استاد رهانید و از آب بیرون آمد.
در حالیکه نفس نفس می زد، با تعجب پرسید: استاد این چه کار بود که با من کردید؟
سقراط اندکی سکوت کرد و بعد با آرامش گفت: در آن لحظات که در زیر آب بودی، به چه می اندیشیدی و چرا می جستی؟!
شاگرد پاسخ داد: با تمام وجود در جستجوی حیات، به دنبال ذره ای هوا، راهی برای نجات.
سقراط گفت: جستجوگر دانش باش، آنگونه که در زیر آب هوا را می جستی؛ با تمام وجود و به کمال. اگر چنین در پی چیزی بودی، به یقین آن را بدست خواهی آورد.
من خواستم و رسیدم. همین، رازی در کار نیست
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۲۹ ساعت ۱۰:۵۹ ب.ظ توسط (علي)
|
گفتم: شمع. گفت: گل. گفتم: گل. گفت: پروانه. گفتم: شمع و گل و پروانه. گفت: فرزانه ای است نامش «معلم». با تقدیم علی