رابعه و بکتاش ( حکایتی عاشقانه در قالب مثنوی ( 423 بیت ) در الهی نامه از عطار )

رابعه ، یگانه دختر امیر عرب تبار بلخ ، درّی گرانمایه و سخت دلرباست که پدر در طی زندگی اش همسری درخور او نمی یابد و در بستر احتضار او را به پسرش « حارث » می سپارد تا زندگی شایسته ای برایش فراهم کند . چندی پس از مرگ پدر ، روزی به تصادف چشم رابعه به غلامی هنرور و صاحب ذوق و زیبارو می افتد و دل بدو می بازد و به غزل سرایی می پردازد . این غلام که بکتاش نام دارد مدتی بعد ، به واسطه ی پیغام رابعه از این عشق ِ جگر سوز مطلع می شود و حتی چند شعر و تصویری از وی دریافت می کند .وضع به همین منوال می گذرد تا این که روزی بکتاش دلبرش را در گذری می بیند و به پایش می آویزد اما رابعه به درشتی او را از خود می راند و در برابر گستاخی وی چنین استدلال می کند که عشقش عشقی پاک و لاهوتی است و او باید به همین مقامی که دارد بسنده کند . در مجالی دیگر ، رابعه در میانه ی جنگ ، با صورتی پوشیده جان بکتاش را نجات می دهد . سرانجام بر اثر تصادفی نامیمون حارث از این راز آگاه می گردد و ضمن محبوس ساختن بکتاش ، فرمان قتل خواهر خود را صادر می کند و رابعه را در حمامی دربسته رگ می زنند و او پس از نوشتن غزلیات خون آلودش بر دیوار حمام جان می سپارد . به دنبال این واقعه بکتاش از بند می گریزد و سر از تن حارث جدا می کند و هم آنگاه بر سر مزار دختر می شتابد و با دشنه دل خود را می شکافد . بسیاری از قراین و شواهد دلالت بر یکی بودن این رابعه و رابعه قزداری دارد و عطار نیز آن را به نام « حکایت رابعه بنت کعب » آورده است اما به درستی معلوم نیست که در جزئیات تا چه حد دخل و تصرف شده است . ( فرهنگ ادبیات فارسی ، محمد شریفی )