متن ادبی
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۲ ساعت ۸:۲۶ ب.ظ توسط (علي)
|
گفتم: شمع. گفت: گل. گفتم: گل. گفت: پروانه. گفتم: شمع و گل و پروانه. گفت: فرزانه ای است نامش «معلم». با تقدیم علی