تاريخ : شنبه 1389/09/06 | 5:3 بعد از ظهر | نويسنده : (علي)

مادر خوبم سلام

     من مهتاب هستم دختر کوچيکت. ماماني تو چند وقته رفتي و من رو تنها گذاشتي. ماماني از وقتي تو رفتي خيلي چيزا تو خونه ما عوض شده. از وقتي تو رفتي ديگه تو خونه ما کسي نمي خنده. آبجي ديگه مثل قبل با من بازي نميکنه. بابايي ديگه حوصله نداره تو درسها به من کمک کنه.

     ماماني اونا به من ميگن تو رفتي مسافرت ولي من باورم نشد. چون هر روز صبح وقتي که آبجي و بابايي براي نماز صبح بيدار ميشن، من ميشنوم که آبجي بعد نماز گريه ميکنه و تو رو صدا ميکنه. اگه تو رفته بودي مسافرت بالاخره يه روز برميگشتي و آبجي اينهمه گريه نمي کرد! اصلا اين چه مسافرتي بود که اينهمه طول کشيد؟ اصلا شما که حالت خوب نبود، پس چطور رفتي مسافرت؟ يادته لحظه سال تحويل نتونستي از جات بلند بشي و آبجي سفره هفت سين رو کنار رخت خواب تو پهن کرد؟ ماماني تو که اونقدر مريض بودي که نمي تونستي از جات بلند بشي پس چطور رفتي مسافرت؟ نه ماماني من باورم نشد که تو رفتي مسافرت! يه روز عصر وقتي آبجي رو تعقيب کردم که ببينم کجا ميره ديدم اومد اينجا. ماماني اون روز بدترين روز زندگي من بود. من اون روز فهميدم که ديگه تو رو نمي بينم. ماماني من اون شب خيلي گريه کردم خيلي!!

 

     ماماني يادته گفتي لحظه سال تحويل هر آرزويي بکنيم، خدا آرزومون رو برآورده ميکنه؟ گفتي خدا بچه هاي کوچيک رو دوست داره و آرزو ها و دعاهاشون رو برآورده ميکنه. من امسال لحظه سال تحويل آرزو کردم خدا تو رو براي من نگه داره، آرزو کردم تو هميشه پيش من باشي، چون من تو رو خيلي دوست دارم. ولي آرزوم برآورده نشد. مثل اينکه خدا تو رو بيشتر از من دوست داشت که تو رو برد پيش خودش ولي آرزوي من رو برآورده نکرد.

 

     ماماني من هر روز صبح که قبل از مدرسه ميومدم اينجا که با تو حرف بزنم، دير به مدرسه ميرسيدم. هر روز ميترسيدم که نکنه آقا معلم دعوام کنه. چند وقت پيش آقا معلم ميخواست بابايي رو ببينه و بهش بگه که من دير ميرم مدرسه ولي از الکي گفت ميخواد براي جشن روز مادر باهاش صحبت کنه. ماماني آقا معلم بهم گفته براي روز مادر انشا بنويسم ولي من که مادرم ديگه پيشم نيست. پس جطوري انشا بنويسم؟ ديگه کسي نيست بهم کمک کنه. ديگه کسي نيست غلط هاي املايي منو صحيح کنه. ديگه کسي نيست که به من ديکته بگه.

 

     ماماني من تو رو خيلي دوست داشتم ولي ميدونم ديگه تو رو نمي بينم. اينکه ديگه کسي رو که خيلي دوست داري نتوني بيني خيلي بده ماماني خيلي بده. کاش ميشد من فقط يه بار ديگه تو رو ميديدم. کاش ميشد فقط يه بار ديگه صدام ميکردي! ماماني گاهي وقتا خيلي دلم ميخواد مثل قديما منو بغل ميکردي و من تو بغلت ميخوابيدم. ماماني از وقتي رفتي ديگه دوست ندارم درس بخونم. ديگه دوس ندارم با کسي بازي کنم. فقط من اينجوري نيستم، آبجي و بابايي هم حالشون خيلي بده. اونها هم مثل من دلشون خيلي برات تنگ شده.

 

     ماماني خدا تو رو خيلي بيشتر از من دوست داره، بهش بگو من نمي تونم از مادرم دور باشم. يا اونو بهم برگردونه يا منو ببره پيش مادرم. بگو اين تنها آرزوي منه! بگو اين کار رو براي من حتما انجام بده. بگو غير اين ديگه هيچي نميخوام.